من تگرگ بهارم ؛ کدامین بارانید ؟

برافروخته مرکب از آذر گشته ام

من تگرگ بهارم ؛ کدامین بارانید ؟

برافروخته مرکب از آذر گشته ام

12


چون قایق شکسته ز توفانم

 ساحل مرا به خویش نمی خواند

 امواج می خروشند

 امواج سهمگین

 آیا

کدام موج

اینک مرا چو طعمه به گرداب می دهد ؟

گرداب می ربایدم از اوج موجها

در کام خود گرفته مرا تاب می دهد

فریاد می کشم

آیا کدام دست

برپای این نهنگ گران بند می زند ؟

ساحل مرا به وحشت گرداب دیده است

 لبخند می زند


"حمید مصدق"



تنهایی

در نبردی تنگاتنگ  ، میان  "من" و "من" ، برنده کدام است؟
 ایستاده ام به تماشای پاهایی که می روند تا به سکون آینده ام برسند ! در سکوت می نگرم ...! می ترسم یک حرف ، یک صدا آنها را از حرکت باز دارد با این حال با صدا نفس می کشم که مبادا فکر کنند ... . حیف ، کاش آسمان می دانست که چقدر هوای باران کرده ام ؛ کاش می دانست لبریز شده ام اما می خواهم با او جاری شوم ؛ اگر می دانست این همه لفت نمی داد! روزهایم شده درگیر روز _مرگی (!) روزهایم در انتظار شب هاست و شب ها در انزوای خویش به سر می رود ! انزوایی از نوع دلتنگی خویشتنانه! و در این سکوت محض تنها آوای شخصیت هایی که از درون کتاب ها بانگ می زنند لبخند بر لبم می آورند. دلم از غربت زمین تنگ شده و برای رهایی آسمان تنگ تر! نمی دانم حرف هایم را می فهمید یا نه ! از این چهار دیواری که لبالب از خاطرات است ، بیزارم ! می خواهم سوار بر کشتی خیالم شوم  و رهسپار آن سوی این بی سویی اما ... ! امان از این گرداب های لعنتی! به پاهایم اجازه ی رفتن داده ام اما خودم مانده ام در ... در ... کودکی ؟ نه اسم این کودکی نیست!  ... گدشته؟  .... نه ! منکه بیشتر سوار سیر تحولات آینده ام ...!  پس ... نمی دانم ! مانده ام در جهانی از مبهم ها ، گنگ ها ، تعجب ها (!) ، سوال ها (؟) ؛ و رد پاهایم کم کم در حال پاک شدن است ؛ نباید دیر بجنبم ! شاید راه برگشتی باشد... !!! شاید اختیار این پاها  دوباره در دستانم تقلای رها شدن کنند !
در نبردی تنگاتنگ ، میان "من" و " من" ، برنده کدام است؟

11


گاهی آنقدر بدم می آید 
که حس می کنم باید رفت
باید از این جماعت پُرگو گریخت
واقعا می گویم
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،
از این جهانِ بی جهت که میا، که مگو، که مپرس!
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم،
بعد بی هیچ گذشته ای 
به یاد نیارم از کجا آمده، کیستم، اینجا چه می کنم.
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست، فاصله ای هست، فردایی هست.
گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام.
راهی نیست
باید چمدانم را ببندم
راه بیفتم... بروم.
و می روم
اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم
کجا...؟!
کجا را دارم، کجا بروم؟


سید علی صالحی


http://s1.picofile.com/file/8262826750/94d509284fdc48fbb6bab079327cc431.jpg



عجیب با بخش های زیادی از این نوشته همدردم ! روزهایی در زندگی انسان هست که از فضا ، مهره ها و شیوه ی بازی اش خسته می شود ؛ روزهایی که دوست داری بازی را از روی میز پرت کنی و بنشینی به باقی مانده هایش نگاه کنی ...! این چنین روز هایی است که خیالم را می سپارم به " آن سوی بی سو " و خودم را گم می کنم میان دنیایی که خودم ساخته ام  ؛ دنیایی که استراحت گاه من در بازی زندگی است و چه شیرین بود اگر انتهایش هم به آن سو می رسید ... . کاش میشد تغییر فضا و مکان و مهره ها ساده بود ؛ کاش تغییر شیوه ی بازیت آن قدر آسان بود که هر وقت خسته شدی با تکنیک جدیدی بازی کنی ؛ اما نیست ... . ساده نیست! در حقیقت سخته !  خیلی سخت ؛ تغییر شیوه ی بازی مشکل ترین تغییره! اون تغییری که دارم براش می جنگم ، می جنگم تا غربت روز هایم کمتر شود ، می جنگم تا روزمرگی  طعم مرگ را بچشد ، تا اشتیاقم شعله ور شود ، تا چشمانم پر فروغ شود ، تا ذهنم پر از ایده شود و قلبم سراسر عشق  . تلاش می کنم تا این فضا را تغییر دهم ، تلاش میکنم تا مهره هایش را عوض کنم ، تلاش میکنم تا بازی دوباره پر تنش شود ، تا دوباره هر قدم تشویشی از خوشی در فضا آکنده کند ، تلاش میکنم تا  اثبات کنم به دیگران که انتهای بازی را اشتباه پیش بینی می کنند. نمی خواهم کلیشه ببافم ، می خواهم ثابت کنم همین. و چه قدر این همین ها همه  را به "سادگی" گول می زنند !


-  کم کم داره دیر میشه ...! بجنبیم !!! هممون.

10

اگر مرا دوست نمی‌داری
دوست نداشته باش 
من هرطور شده
خودم را ازین تنگنا نجات می‌دهم

اما دوست داشتن را فراموش نکن
عاشق دیگری باش 
این ترانه نباید به پایان برسد
سکوت آدم‌ها را می‌کشد

این چشمه نباید بند بیاید
میخک‌هایی که در قلب‌ها شکوفا شده‌اند
از تشنگی می‌خشکند
اگر دوست‌داشتن را فراموش نکنی
تمام زیبایی‌ها را به یاد خواهی آورد

"رسول یونان"



http://s2.picofile.com/file/8262696168/51943816785924268572.jpg


هر بار این شعر را می خوانم حسی درونم بیدار می شود که می گوید " عقب مانده ای ..." ! درسته! عقب ماندم از دوست داشتن ! دوست داشتن هایی که به بهانه های الکی و غرغرهای بی ثمر از دست دادم!دوست داشتن هایی که لجبازی هایم  پوساندشان! دوست داشتن ساده بود ؛ شاید هنوز هم هست اما نه دیگر برای من! دیگر برایم ساده نیست که دست فروشان خیابانی را دوست داشته باشم یا دلم برایشان بسوزد ، دیگر برایم مثل گذشته ساده نیست که روزهای آفتابی را دوست داشته باشم ؛ حال با گریه های یک نوزاد اشک نمی ریزم  و دیگر با خنده هایش بالا و پایین نمی پرم (!). نمی دانم شاید بی حوصله شدم ، شاید دیگر حوصله ی دوست داشتن را ندارم یا شاید هم از تکرار دوست داشتن خسته شدم! شاید چاشنی خیلی از " واقعیت ها" مزه ی دوست داشتن را تلخ کرده  یا شاید هم آن قدر شیرین بوده که دیگر دلم را زده ! و من به دلیل یکی از این " شاید ها" عقب ماندم ...!  قبلا خودم را موظف به دوست داشتن می کردم ، اینکه " تو باید همه و هر چیز را بی قید و شرط دوست داشته باشی"  اما چرا خودم را مجبور به دوست داشتن کنم ؟ دیگر برایم مهم نیست اینکه چیزی یا کسی را دوست نداشته باشم یا کسی مرا دوست نداشته باشد ...!  این منم ! کسی را موظف به دوست داشتنم نمی کنم ؛ زور کردن به انجام کاری هیچ وقت خوب نیست ؛ حال دیگر جای اولویت دوست داشتن را احترام گرفته ! البته نه احترام های بی قید و شرط ! ترجیحا احترام متقابل ! دوست خواهم داشت اما نه همه چیز را ... نه همه کس را ...! زندگی تعارف ندارد که من با او داشته باشم ؛ انسان هایش هم باید به خودشان عادت بدهند ! ما در برابر همه چیز مسئول نیستیم ... .!


- "سکوت آدم‌ها را می‌کشد" چرا این قدر از این جمله می ترسم ؟

9




گاهی خودم را گم می کنم ! گاهی میان انبوه  " من " گم می شوم! آن قدر در توده ی پیچ و خم  اسمم پیش می روم که به هیچ می رسم ؛ به "هیچ" !  می شوم تنها دو چشم که نکته بین خودم را می بینم و از خود می پرسم این کیست ؟



http://s1.picofile.com/file/8262487184/www_lady_3d2_blogfa_com_Summer_23_.jpg



8




بدان من آغازی خواهم داشت ! آغازی در همین نزدیکی!
شاید لحظه ای دیگر ، شاید هم سال های بعد ...!
اما بدان من روزی آغاز می شوم
و
بر میگردم.
..





7


شعر هایم را تحسین میکنی غافل از آنکه بدانی خودت بودی که با نبودنت شاعرم کردی !



 پاورقی :  دلتنگی  واژه ای  نیست که در لغت نامه ی دهخدا به دنبال معنایش باشیم ؛ معنای دلتنگی را فقط آدم تنها می فهمد ... .

  -  نترس!خواهش میکنم ...

6




سرنوشت  جارچی ندارد چون یا خیلی عاقله یا خیلی بی رحم!

از کتاب تصویر دوریان گری

نوشته ی اسکار وایلد

5




نفس هایم را


به دیار دیگر می سپارم


ای نویسنده لوح سپید زندگی


پاهای برهنه ام را


در کوچه خورشید


و در گونه خیس ابرها


فرو می برم


تا شاید با این پرواز شاعرانه


پیغام مرا


در کنار شهاب ها


چراغانی کند


تا بدانی دارد یادت زنده می شود


در تمام رگ هایم



فرزاد آزرم


4

دوستم مثل من است.

شاید اصلا خود من باشد.

او هم یک زمانی کارمند بوده . حتی یک بار هم

مثل من فواره شده و کتک خورده.

گاهی هم مثل من شعر می گوید.

بعد هم پاره می کند و می اندازد

توی سطل آشغال.ما هر دو عاشق اینیم که

زیر آفتاب پاییزی روی نیمکت بنشینیم

و خیالات ببافیم.

گاهی به نظرم می رسد که او

فقط یک خیال است ، خیالی که ذهن من ساخته.

شاید هم من فقط یک خیال باشم.

خیالی که ذهن او ساخته.

کسی چه می داند.

شاید هم هر دوی ما با تمام

ماجرا ها و اتفاقاتی

که برایمان می افتد و چیزهایی که

دور و برمان است خیال کس دیگری باشیم.


از کتاب "من من کله گنده"

نوشته ی محمد رضا شمس

3

در بزنگاه گریه های من رفت ...!


پنج سالی هست که زندگیم را آغاز کرده ام. از پنج سالگی به قبلم را زندگی حساب نمی کنم ؛ مگر زمانی که در تنهایی و بلاتکلیفی به سر می بری ، زندگی می کنی؟ "خاله" همیشه می گوید : آدم تو تنهایی بزرگ میشه!. و من هم هر دفعه که این را می گوید ( به توجه به اینکه سنش را می دانم ) می پرسم: پس تو مدت زیادی تنها بودی که این قدر موهات نسبت به هم سن و سال هات سفیده ؟ مگه نه؟. نمی دانم چرا مدام بعد از این حرفم لبخند دلنشینش محو می شود و به نقطه ای در چهره ی من خیره می شود ! گویی در دنیای دیگری سیر می کند ، شاید دفتر گذشته ها را ورق می زند یا دارد فکر می کند من را برای این گستاخی و پررویی ام چگونه تنبیه کند! گرچه هیچ وقت تنبیه ام نکرده است به جز یک بار . آن هم وقتی بود که در دستشویی را روی فاطمه بستم و چراغ را هم خاموش کردم. فاطمه از فضای بسته و تاریکی می ترسید ؛ من نمی خواستم اذیتش کنم ، فقط می خواستم با ترسش مواجه شود و با آن کنار بیاید. این جوری دیگر نمی ترسید. وقتی "خاله" صدای جیغ های فاطمه را شنید ، مدام می دوید تا بفهمد صدا از کجاست. من فریاد زدم : "خاله " اینجاست . و به دستشویی اشاره کردم. دوید و همان طور که دستش را به طرف دستگیره می برد تا درش را باز کند به من گفت : چرا در رو باز نکردی؟ . عصبی شده بود. گونه های سرخش از همیشه سرخ تر بود. سپس اخم کرد و گفت : چرا باز نمیشه !.  و دستگیره را جند بار دیگر امتحان کرد و چند بار خودش را به در زد. گفتم : من قفلش کردم. و کلید را از جیبم در آوردم. کمی از موهای طلایی رنگش که همیشه حسرت آنها را داشتم از روسری سفیدش بیرون زده بوداما در چشم های سیاه - قهوه ای اش خشم موج می زد. کلید را از دستم بیرون کشید و محکم در گوشم زد. من که تعجب کرده بودم برای چند لحظه آنجا ایستادم و بعد فرار کردم  تا خودم را میان اتاق ها پنهان کنم. بگذریم ، نمی دانم چرا همیشه  " روزهای ملاقات با سرنوشت " یاد خاطرات گذشته می افتم. کتابی را به یاد دارم که دو سال پیش ، شاید هم یک سال پیش خواندم. اسمش " بابالنگ دراز " بود. همیشه در چنین روزهایی فکر می کنم مردی با کلاهی در یک دست و عصایی در دست دیگر با پاهایی به شدت بلند از در وارد می شود ، نه پاهای بلند نه ... قد بلند ،  و من او را پدر خود خطاب می کنم . او با عصایش من را به بیرون ، به آزادی ، به آینده هدایت می کند ، در حالی که من دارم با "خاله " خداحافظی می کنم و او اشک های مرا پاک می کند. صدای مرجان مرا به خود می آورد : وای المیرا ، فاطمه رو قبول کردن! دیدی مامانشو ... . کمی مکث می کند . سپس لبخند تلخی می زند و می گوید : مادر ... مامان ... . در خشش چشمانش از اشک بیشتر می شود. او را در آغوش می گیرم و اشک هایش را طوری پاک می کنم که گویا نقاشی لطیفی را خراب می کنم. همیشه مرجان را زیباترین انسان جهان می پندارم. با صدایی که به لطف بغض به سختی شنیده می شود ، می گویم : گریه نکن . نمی خوای که یه وقت فک کنن یه دختر نق نقو و لوس دارن با خودشون می برن . دماغش را بالا می کشد و می گوید : این طور فکر می کنی؟ من امروز میرم؟. با لبخند به او قوت قلب می دهم : مطمئن باش. روی صندلی می نشینیم و با هم به دیگر دوستانمان نگاه می کنیم. بعضی می خندند ،  بعضی گریه می کنند و بعضی هیچ کدام. نوبت مرجان می شود . با اضطراب بلند می شود . لباس و دامنش را مرتب می کند و می گوید : خوبم ؟ . نگاهش می کنم. موهای سیاهش در دریای رنگ آبی چقدر جلوه می کند. می گویم : مثل همیشه. لبخندی بینمان رد و بدل می شود و می رود داخل اتاق. تنها که می شوم می فهمم چقدر تنهایم ، من در سالن تنها نشسته ام.زمان می گذرد ... بسیار کند و ذهن من در این میان درگیر رفتن مرجان است. اگر او برود من چه کار کنم ؟ سرانجام لای در اتاق باز می شود و مرجان را می بینم که اشک هایش را پاک می کند. آماده ام تا بروم و دلداری اش بدهم اما نزدیک تر که می شود می بینم روی لب هایش لبخند بزرگی نقش بسته. به سمتم می دود و مرا در آغوش می گیرد. گونه اش را می بوسم و مستقیم به چشمانش نگاه می کنم. می گوید : وای ... خیلی خیلی خوب بود ... قبولم کردند... مادرم ... وای نمیدونی حتی از "خاله" هم زیبا تر بود... پدرم هم قد بلند بود ، لباس های جالبی داشت ... در یک دستش عصا بود و در دست دیگرش کلاهی قدیمی ... مدام در اتاق راه می رفت و ... . لبخندم محو می شود. مرجان ادامه می داد اما نمی شنیدم. بابا لنگ دراز من .... . در اتاق باز می شود. نور داخل نمی گذارد چهره ی دو انسان را ببینم اما سایه ی مردی با عصایی در دست و کلاهی در دست دیگر با پاهایی بلند روی زمین افتاد. صدای مردانه ی گرمی گفت : بیا مرجان ... بیا بریم بیرون . مرجان پیشانی ام را می بوسد و خداحافظی می کند و به سمت پدر و مادر جدیدش ... بابالنگ دراز می رود. به سایه نگاه می کنم که بلند و بلند تر می شود. روی صندلی می نشینم .

کجا می روی بابالنگ دراز در بزنگاه گریه های من ؟!