اگر مرا دوست نمیداری
دوست نداشته باش
من هرطور شده
خودم را ازین تنگنا نجات میدهم
اما دوست داشتن را فراموش نکن
عاشق دیگری باش
این ترانه نباید به پایان برسد
سکوت آدمها را میکشد
این چشمه نباید بند بیاید
میخکهایی که در قلبها شکوفا شدهاند
از تشنگی میخشکند
اگر دوستداشتن را فراموش نکنی
تمام زیباییها را به یاد خواهی آورد
"رسول یونان"

هر بار این شعر را می خوانم حسی درونم بیدار می شود که می گوید " عقب مانده ای ..." ! درسته! عقب ماندم از دوست داشتن ! دوست داشتن هایی که به بهانه های الکی و غرغرهای بی ثمر از دست دادم!دوست داشتن هایی که لجبازی هایم پوساندشان! دوست داشتن ساده بود ؛ شاید هنوز هم هست اما نه دیگر برای من! دیگر برایم ساده نیست که دست فروشان خیابانی را دوست داشته باشم یا دلم برایشان بسوزد ، دیگر برایم مثل گذشته ساده نیست که روزهای آفتابی را دوست داشته باشم ؛ حال با گریه های یک نوزاد اشک نمی ریزم و دیگر با خنده هایش بالا و پایین نمی پرم (!). نمی دانم شاید بی حوصله شدم ، شاید دیگر حوصله ی دوست داشتن را ندارم یا شاید هم از تکرار دوست داشتن خسته شدم! شاید چاشنی خیلی از " واقعیت ها" مزه ی دوست داشتن را تلخ کرده یا شاید هم آن قدر شیرین بوده که دیگر دلم را زده ! و من به دلیل یکی از این " شاید ها" عقب ماندم ...! قبلا خودم را موظف به دوست داشتن می کردم ، اینکه " تو باید همه و هر چیز را بی قید و شرط دوست داشته باشی" اما چرا خودم را مجبور به دوست داشتن کنم ؟ دیگر برایم مهم نیست اینکه چیزی یا کسی را دوست نداشته باشم یا کسی مرا دوست نداشته باشد ...! این منم ! کسی را موظف به دوست داشتنم نمی کنم ؛ زور کردن به انجام کاری هیچ وقت خوب نیست ؛ حال دیگر جای اولویت دوست داشتن را احترام گرفته ! البته نه احترام های بی قید و شرط ! ترجیحا احترام متقابل ! دوست خواهم داشت اما نه همه چیز را ... نه همه کس را ...! زندگی تعارف ندارد که من با او داشته باشم ؛ انسان هایش هم باید به خودشان عادت بدهند ! ما در برابر همه چیز مسئول نیستیم ... .!
- "سکوت آدمها را میکشد" چرا این قدر از این جمله می ترسم ؟