- آخرین حیرت زمانی ست
که دیگر پی می بری
چیزی تو را به حیرت وا نمی دارد…
ریچارد براتیگان
ترجمه : احمد پوری
چقدر زیباست اگر وجودم درگیر زندگی شود، چشمانم از حقیقت تلخ و شیرین جاری شود، قلبم از نگاه های مهربان بلرزد ، فکرم پر از ایده های نو باشد ، دستانم برای گرفتن دست دیگران دراز شود ، پاهایم برای قدمی خیر جلو بروند ، لبانم سکوت لذت اختیار کنند ، صدایم نوای شادی باشدو نگاهم ، نگاه دیگران را پرفروغ سازد. کاش میشد وجودم شعری می شد تا با سمفونی کلماتش بر روی گلبرگ های زندگی حرکت کند و آن را به حرکت درآورد! اگر در زندگیت بالا و پایین ها وجود نداشته باشند که تو زنده نیستی...! چقدر جوانی زیباست . چقدر معتاد شادابی اش هستم ، معتاد خنده ها و دوستانش ، شیطنت هایش! دل های جوان برای همه آرزومندم.
نازنین
زیر باران سرانگشتانت
بذر کوچک حروف
سطرهایی از گل های آفتابگردانند
که می رقصند با آفتاب نگاهت
نازنین
به همین خاطر
برایت مشتی واژه
از قحط سال شعر آوردم
تا زیر بارش سرانگشتانت
و شعاع چشمانت
قد بکشند و
گل های سرخی باشند بر میز کارت
شیرکو بی کس
ترجمه : فریاد شیری
اعترافی طولانی ست شب اعترافی طولانی ست
فریادی برای رهایی ست شب فریادی برای رهایی ست
و فریادی
برای بند .
شب
اعترافی طولانی ست .
اگر نخستین شب ِ زندان است
یا شام ِ واپسین
ــ تا آفتاب ِ دیگر را
در چهارراه ها فریاد آری
یا خود به حلقه ی دارش از خاطر ببری ــ ،
فریادی بی انتهاست شب فریادی بی انتهاست
فریادی از نومیدی فریادی از امید ،
فریادی برای رهایی ست شب فریادی برای بند .
شب
فریادی طولانی ست .
احمد شاملو
در چرخش تاریخ، چه سرخورده چه سرخوش
دنیا نه به جمشید وفا کرد، نه کوروش
آسودهام از آتش نیرنگ حسودان
از تهمت سودابه بری باد، سیاوش
ما اهلی عشقیم چه بهتر که بمیریم
جایی که در آن شرط حیات است توحش
ای دل! من اگر راز نگهدار تو بودم
این چشمهی خشکیده نمیکرد تراوش
من بی تو سرافکنده و دمسردم و دلخون
ای عشق! سرت سبز و دمت گرم و دلت خوش
"فاضل نظری"
زندگی سرشار از معجزه های بزرگ و کوچکی است که توانایی تحول دارند ؛ تحول در زندگی! ... و من همیشه عاشق فروتنی "زندگی" بودم ...
کم تر کسی را دیده ام ... چرا دروغ ... کسی را ندیده ام که این چنین خودش را دستخوش تغییر کند ...! مدت زمان زیادی بود که درگیر زندگی بودم ! زندگی نمی کردم اما درگیرش بودم ، زنده بودم اما زندگی نمی کردم ؛ و حالا بعد از دو ماه ، بعد از این همه لحظه ها و ثانیه هایی که رفت فهمیدم! و زندگی دوباره معنا پیدا کرد؛روز ها رشد کردند و شب ها دلنشین شدند ، ماه بیشتر می درخشد و خورشید نیز بیشتر می تابد ؛ شادی و لبخند جریان دارد و جادوی عشق فضا را لبریز کرده! ناشناخته ها هنوز همانند که بودند اما دلنشین تر ، اما مهربان تر ...! اگر می دانستم انتهای شب های بی ستاره به اینجا ختم می شد حتما تحمل همه چیز آسان تر بود. معجزه رخ داد ... ؛ معجزه ای کوچک ،بسیار کوچک ! یکی از معجزه هایی که اطرافمان را پر کرده اند و فرصت مناسب می خواهند تا انگیزه را دوباره زنده کنند ، روح امید را جاری سازند و حالتان را خوب کنند.
برای همه ی ناشناخته های اطرافم ، آنان که از حال بد رنج می برند ، یک معجزه آرزومندم!
زندگی سرشار از معجزه های بزرگ و کوچکی است که توانایی تحول دارند ؛ تحول در زندگی! ... و من همیشه عاشق فروتنی "زندگی" بودم ...
از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بی زاریم
نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم
آوار پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟
هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟
تشویش هزار « آیا » وسواس هزار « اما »
کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم
دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است
امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم
دردا که هدر دادیم ، آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی بُرّیم ، ابریم و نمی باریم
ما خویش ندانستیم ، بیداری مان از خواب
گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !
من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته
امّید رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم
حسین منزوی
میان در و پیکر این شهر گاهی گم می کنم " تمامم" را ! دیگر چه برسد میان انسان هایش ...! همانند کودک سرگردانی می شوم که میان این همه حرکت ساکن مانده و منتظر است محرکی خارجی او را دچار حرکت کند .انسان ها می روند و گاهی هم می آیند و بعضی هم در کمال تعجب می مانند اما میان این همه رفت و آمد ها به ندرت معجزه ای رخ میدهد؛شاید هم اصلا اتفاقی نیافتد . و این باعث تاخیر من در یافتن دوباره ی خودم می شود. با این همه وقتی سرانجام میان کوچه پس کوچه ها میابم خود را متوجه تغییری می شوم. اینکه چیزی را از دست داده ام یا اینکه چیزی را به دست آورده ام بی آنکه بدانم! و این غفلت روانم آن قدر خشمگینم میکند که از خود فرار میکنم ...! هه ... و دوباره گم می شوم ...
بدترین درد این است که ندانی چه دردی داری!
و من ، معکوس می شوم. هر آنچه داشتم ، به گذشته ام تعلق می یابد و من می مانم عدد یکی که تنها ادعای دوستی دارد ؛ گاهی در تلاطم های موج های سنگین زندگی از خود می پرسم : اگر نبودم چه می شد ؟! . آن وقت "یک" به "صفر" می گرایید و نیستی ، هستیم را فرا می گرفت.
خیال و خیال و خیال و خیال و خیال شده انتهای خیال بافی هایم در خواب های شبانه ...!
می روم و می گذرم و می خندم و می گریم و می گویم : .... سکوت ....
قدم برمی دارم و می نگرم به پاهایی که نمی دانم چه فکری در سر دارند ؟!
ذهن و قلب سینک نمی شود ، مرگ کدام یک درد کم تری دارد؟!
گم شده ام و گم کرده ام دیگران را ...!
برای شروع تازه ، حاضری؟
" امید حس شیرینی است که تلخی روزگاران را کم می کند ...!"
دنیای کودکانه ی انسان شکستنی است!
کوچک بمان که قد بزرگان شکستنی است!
امروز نان به خواهش مادر نمی خوری
فردا دلت برای همین نان شکستنی است
با بازی عروسک خوش باش که دلت
وقتی شدی عروسک دوران شکستنی است
من نیز مثل تو گل یک خانه بودم و
حتی سرم نمی شد گلدان شکستنی است
من نیز تا زمان خرید دوباره اش
عقلم نمی کشید که فنجان شکستنی است
من نیز روزگاری دندان نداشتم
تا بشنوم که بامشت دندان شکستنی است
باری! بزرگتر که شدم گرگ تر شدم
اما دلم هنوز بدانسان شکستنی است
کودک بمان عزیز دل مادر و پدر
تا نشنوی ابهت آنان شکستنی است!
" غلامرضا طریقی"
سرنوشت دچارم میکند به دویدن ! ضربان قلبم را تشدید می کند و نفس هایم را تند تر ؛ می دوم تا بلکه ببینم چه در خورجین خویش حمل می کند ... .
لحظه ها در پس هم می گذرند و من به تماشای گذر شکوهمند اما بی ثمرشان می نگرم ! کاش " لحظه ای" بایستد و به من فرصت اندیشیدن دهد ! حتی " یک لحظه هم بایستد کافیست!" تا بلکه من از این سردرگمی ملال آور رها شوم ! سپس سر بر شانه اش بگذارم و با هم به " گذرگاه لحظه ها" بپیوندیم. خورشید می آید و از بی ثمری جایش را به ماه می دهد و ماه با دیدن بی ثباتی جایش را به خورشید! نه اینکه من بی ثبات باشم ؛ هرگز ! اما آن قدر در گوشم خوانده اند از گذشته ای متفاوت که گاهی با حال اشتباه می گیرمش! می دانید " بزرگ تر ها " خیلی چیز ها را نمی دانند ! با این حال دلم خوش است ، یک نفر هست که همه چیز را می داند و همین که او بداند برایم کافیست. دلم می ترسد ؛ جایی خوانده بودم که می گفت : ترس حسی است که همه دچارش می شوند و بد ترین ترس ها ، ترس از ناشناخته هاست. حتی اگر این جمله از هر نظر هم قابل قبول نباشد اما در ذهن من مهر تایید را همان در نگاه اول خورد. ترس از ناشناخته ها عجیب دلم را می ترساند ؛ از این همه ناشناخته ای که در اطرافم است ، ناشناخته هایی که در اطرافم قدم می زنند ، نفس می کشند ، غذا می خوردند و می خوابند! با وجود این همه ناشناخته ، گاهی از خودم هم می ترسم ؛ من هم برای دیگران " ناشناخته ام"! ناشناخته ای (شاید) خیلی ناشناخته تر از بقیه ! مخصوصا با " سکوتی" که راه گلویم را بسته ... . با وجود این همه ناشناخته های اطرافم ، چیزهای زیادی برای کشف کردن هست ؛ که هر روز هم یکی تا چند تا را کشف می کنم تا بلکه میان این همه ناشناخته ، حداقل بگویم من یکی را می شناسم ! و آن یک نفر هم خودمم! گرچه غیر قابل پیش بینی بودن را دوست دارم اما ترجیح می دهم در برابر خودم از این علاقه چشم پوشی کنم! شاید با این چشم پوشی بشود حداقل پیش بینی کرد که سرنوشت چه در خورجینش حمل می کند ...!؟