من تگرگ بهارم ؛ کدامین بارانید ؟

برافروخته مرکب از آذر گشته ام

من تگرگ بهارم ؛ کدامین بارانید ؟

برافروخته مرکب از آذر گشته ام

21

"جالبه؛  توقعاتی که از همه دارم و خودم از زیرشان شانه خالی میکنم"
بهترین
قسمتش این بود
که پرده ها را کشیدم
و زنگ در را با پارچه‌ های کهنه پوشاندم
تلفن را توی یخچال گذاشتم
و سه روز تمام
در تخت خواب ماندم
و بهتر از همه این بود
که کسی اصلا
دلش برایم تنگ نشد!
هیچ کس...

چارلز بوکوفسکی

20

می نشینم لب حوض:
گردش ماهی ها
روشنی
من
گل
آب
چه درونم تنهاست!


سهراب سپهری

http://s7.picofile.com/file/8266925342/lonely.jpg

ساعت 8 شب ، ورقه ی اول درست روبه رویم ...مداد تراش شده در دستم ... "آریتمی" سمفونی قلبم ... تیک تاک کلافه کننده ی ساعت روی میز ... صدای زمخت کولر روشن اتاق ... گاز دادن های بی وقفه ی ماشین های اتوبان ... با برخورد هر قطره باران بر پنجره سوزنی مدام درون مغزم فرو می رفت ... چرا این قدر صدای پا از راهرو می آید؟! ... قلبم مغزم را تشویق میکند ... میگوید:خسته ی این دردم ... اما مغزم همچنان عامل سکون دستم... .
یا واژه ها فرار کرده اند یا من ... شاید شعرها تکراری شده اند شاید هم من ... چرا تکرار ها مدام تکرار می شوند؟یا شاید من در حال تکرارم ...؟!
ساعت 8:32 دقیقه ی شب ... ورقه ی اول هنوز روبه رویم ... مداد تراش شده عرق کرده در دستم ...سوزن هایی که مدام به مغزم هجوم می آورند ... پا هایی که می دوند ... تیک تاک این ساعت لعنتی ... قلبم همچنان مغزم را تشویق میکند ... صدایش را بالا برده:من خسته ی این دردم ... سکون دستم... .
داستان ها دوباره تکرار می شوند و سال ها یکسان آغاز ... انسان ها یا می میرند یا زنده می شوند ... درخت ها یا شکوفه می زنند یا پژمرده می شوند ...آهنگ ها از یک درد می خوانند ... مغزها یک فرمان می دهند ... خنده های از ته دل کمتر شد ... بهانه های بیهوده ی گریه بیشتر ... شعرهایم بی قافیه شده ... داستان هایم بی شخصیت ... .
ساعت : دقیقه های نزدیک به پایان ... ورقه ی اول پاره و پر از خطوطی مبهم روبه رویم ... مداد نوک شکسته روی میز ... ضربان آرام و منظم قلبم ... مغزم قلبم را تشویق میکند.فریاد می زند : من هم خسته ی این دردم ... بیا تا از دست این واژه ها فرار کنیم ... بیا تا تماشای حقیقت را آغاز کنیم ... . پس از سال ها قلبم و مغزم با هم می تپیدند.
نیمه های آن شب داستان ها همه یک پایان یافتند و شعرها نیمه کاره ماندند.نویسنده ی درون من دیگر مرده بود.



- چه حالی دارم این روزا ...

- آخرین حیرت زمانی ست

که دیگر پی می بری

چیزی تو را به حیرت وا  نمی دارد…


ریچارد براتیگان 

 ترجمه :  احمد پوری


19

چقدر زیباست اگر وجودم درگیر زندگی شود، چشمانم از حقیقت تلخ و شیرین جاری شود، قلبم از نگاه های مهربان بلرزد ، فکرم پر از ایده های نو باشد ، دستانم برای گرفتن دست دیگران دراز شود ، پاهایم برای قدمی خیر جلو بروند ، لبانم سکوت لذت اختیار کنند ، صدایم نوای شادی باشدو نگاهم  ، نگاه دیگران را پرفروغ سازد. کاش میشد وجودم شعری می شد تا با سمفونی کلماتش بر روی گلبرگ های زندگی حرکت کند و آن را به حرکت درآورد! اگر در زندگیت بالا و پایین ها وجود نداشته باشند که تو زنده نیستی...! چقدر جوانی زیباست . چقدر معتاد شادابی اش هستم ، معتاد خنده ها و دوستانش ، شیطنت هایش! دل های جوان برای همه آرزومندم.


http://s6.picofile.com/file/8266245368/18308803302367449107.jpg



نازنین
زیر باران سرانگشتانت
بذر کوچک حروف
سطرهایی از گل های آفتابگردانند
که می رقصند با آفتاب نگاهت
نازنین
به همین خاطر
برایت مشتی واژه
از قحط سال شعر آوردم
تا زیر بارش سرانگشتانت
و شعاع چشمانت
قد بکشند و
گل های سرخی باشند بر میز کارت

شیرکو بی کس
ترجمه : فریاد شیری

18



اعترافی طولانی ست شب اعترافی طولانی ست

فریادی برای رهایی ست شب فریادی برای رهایی ست

و فریادی

برای بند .

 

شب

اعترافی طولانی ست .

 

اگر نخستین شب ِ زندان است

یا شام ِ واپسین

ــ تا آفتاب ِ دیگر را

در چهارراه ها فریاد آری

یا خود به حلقه ی دارش از خاطر ببری ــ ،

فریادی بی انتهاست شب فریادی بی انتهاست

فریادی از نومیدی فریادی از امید ،

فریادی برای رهایی ست شب فریادی برای بند .

 

شب

فریادی طولانی ست .

 

 احمد شاملو



17

همیشه ترس من از سکوت
گذشتن از فضاهایی است که در هم فرو می روند
آویزان از دیوار
عبور این همه صدای به تنهایی
و گذشتن از مرز گرگ و میش همراه تک ستاره ای که زندانیست
همیشه ترس من از بیهوده همراه شدن است
بیهوده شدن
و دیواری که از آن آویزانم
که تاب این همه را نداشته باشد

وقتی صدا از دوردست می پیچد
فضاست که فرو می رود در هم
تنهای هزاران تکه پاره از قوس هایش می زند بیرون

صدا به صدا نمی رسد
همیشه ترس من از صدا در پیچ و خم های سکوت
از دویدنی است در پی تن های به تنهایی
و همیشه این ترس شبیه ستاره ای زندانی
از درزهای دیوار به گوش می رسد

همهمه است
در شبی به وسعت دنیا
تصویرها رژه می روند در خم فضاهای به ناچار
تن ها می دوند اریب در عمق خیابان
آویزان از دیوار
تن های تکه پاره در من فرو می روند
فرود می آیند
و بن بست بی صدا
هنوز صدایم می کند

تصویرهای بی امان با فضاهای فرو رونده در هم
در دوردست
و همین نزدیکی دیوار من است
با منی آویزان
در بین این همه صدای به تنهایی

 
علیرضا بهنام

http://s7.picofile.com/file/8265801134/cafe_alone_loves.jpg

جایی خوانده بودم که میگفت " این افکارتان هست که شما را محدود میکند"  ؛  اما من دوست دارم جور دیگری بگویم " این ما هستیم که افکارمان را محدود می کنیم." و این محدودیت می تواند از خیلی چیزها ریشه بگیرد  که  مهم ترینش افکار  ماست. پس دوباره برگشتیم به جمله ی اول " این افکارتان هست که شما را محدود میکند" اما این افکار را چه کسی محدود کرده است ؟ خودمان!  " این ما هستیم که افکارمان را محدود میکنیم." و افکارمان هم در یک عمل متقابل ما را محدود میکنند. برای بعضی محدودیت ها راه حلی نیست چرا که ما آنها را پذیرفته ایم مانند محدودیت هایی که در خانواده ، کشور ، دین ،و فرهنگ داریم اما بعضی از این محدودیت ها که شاخص بسیاری از کمبودها یا شکست های ما هستند را می توانیم تغییر بدهیم. مانند خجالت و کم رویی ، ترس ، غرور و ... . همین سه ویژگی شاخص بسیاری از محدودیت هایی است که من دچارش شده ام و می شوم. گرچه گاهی واقعا برایم مفید واقع شده اند اما در بسیاری از موقعیت ها باعث محدودیت و بی سهمیم هستند. باید سعی کنیم ، شاید با از بین بردن هر یک از این محدودیت ها بتوانیم دریایی از فرصت ها را به سمتمان جاری کنیم. با توجه به موقعیت ها و شرایط زندگی و همچنین سن افراد هر کدام به نوعی از این محدودیت ها رنج می برند . پس بیاید سعی کنیم همه این محدودیت های مسخره را کنار بگذاریم تا شاید بتواند راه گشایی باشد برای خرد کردن بقیه ی محدودیت های انسانی! من شروع میکنم :)

- این متن با بقیه ی متن هایم فرق داشت چون به شدت نیاز به راهنمایی خودم داشتم و برایم سخت بود از چاشنی ادبیات بهره بگیرم چون شاید از موضوع بحثم دور می شدم. با عرض پوزش:(

16


خواستم فکر کنم دوستم داری؛باورم شد!

15

نشسته ای و نگاه تو خیره بر ماه است
همیشه دلخوری ات با سکوت همراه است

خدا کند که نبینم هوای تو ابریست
ببخش! طاقت این دل عجیب کوتاه است

همیشه دل نگران تو بوده ام، کم نیست
همیشه دل نگران ِ کسی که در راه است…

بتاز اسب خودت را ولی مراقب باش
که شرط ِ بردن بازی سلامت شاه است

نمی رسد کسی اصلا به قله ی عشقت
گناه پای دلم نیست! راه، بیراه است

به کوه ِ رفته به بادم ، نسیم تو فهماند،
که کاه هرچه که باشد همیشه یک کاه است

ببند پای دلم را به عشق خود ، این دل
شبیه حضرت چشم تو نیست!گمراه است

به بغض چشم تو این شعر ، اقتدا کرده ست
که طاعت شب و روزش اقامه ی آه است

قصیده هرچه کند عشق را نمی فهمد
عجیب نیست که چشمان تو غزلخواه است
تو هستی و همه ی درد شعر من این جاست؛
که با وجود تو بغضم شکسته ی چاه است   

رویا باقری


http://s1.picofile.com/file/8264121800/11500081_5194_l.jpg

چشمانم  دنیای اطراف را تا جایی که می تواند می کاود ، گوش هایم سعی می کنند تا بفهمند ، پاهایم می روند تا بگردند ، دستانم پرواز می کنند تا بیابم اما هنوز نیافته ام تکه ی گم شده ی پازل این " وجود " را که به تازگی از دستش داده ام ! اشتباه از خودم بود ، از اول هم باید می فهمیدم که این تکه پازل را کامل نمی کند اما چه سود که تنها کمال گرایی های  دروغین بودند که در آن دوران در اختیارم داشتند. جست و جو سخت است میان این همه عدد های گنگ اطرافم ؛ و از همه مهم تر جست و جو با این نوسانات احساسی که درونشان شناورم سخت تر ! اما همان تکه ی گم شده می تواند به تمام این روزها و افکار پایان دهد ! می تواند آینده را نشانم دهد و گذشته را دور بریزد، می تواند حال را برایم تازه کند و نیمی از سوال های وجودم را پاسخگو باشد. باید پیدایش کنم هر چه زود تر ، مفید تر واقع می شود!دنیایم با تمام تلاش هایش  ،  لکه ی پوچی کم رنگی بر خود دارد که همین تکه می تواند پاکش کند ! کاش زودتر بیابمش پاسخی را که مدت ها تضادش را با خودم حمل می کردم ، از آن می گفتم و از آن می خواندم ، با آن خیال بافی می کردم و آینده را با آن پاسخ گو می شدم اما بعد از سال ها ، هنگامی که مغزم مزه ی تغییر را چشید فهمید ! که تمام این سال ها تنها کاری که با آن می گذشت فریب دادن بود ، فریب دادن خود ، دیگران ، دنیا ، سرنوشت ، آینده ، گذشته ... . تمام این مدت عروسک خیمه شب بازی بودم که با ندانسته های خودم  بودنم را قبول کردم ، عروسک خیمه شب بازی خودم بودم اما خودم نبودم. و حالا حس زندانی  را دارم که حکم آزادیش را با صداقتش بر پیشانیش زد و رهسپار جاده ی اصلی شد ، جاده ای که تمام مدت بر خلافش را می رفت! در هر دو جاده تنها بودم و هستم ؛ تنهایی رفیقی است که هیچ گاه رهایم نمی کند ، دوستم ندارم که رهایم کند ؛ مگر انتهای هر دوستی به تنهایی ختم نمی شود ؟ حتی دوستی های چند ساله ؟! امید دارم به یافتنش! به یافتن تکه ی گمشده این پازل ؛ با تنهایی پیش می روم در پی یافتن تکه ای که پاسخ معماهای این ذهن مشغول را در خود دارد.

14


در چرخش تاریخ، چه سرخورده چه سرخوش
دنیا نه به جمشید وفا کرد، نه کوروش

آسوده‌ام از آتش نیرنگ حسودان
از تهمت سودابه بری باد، سیاوش

ما اهلی عشقیم چه بهتر که بمیریم
جایی که در آن شرط حیات است توحش

ای دل! من اگر راز نگهدار تو بودم
این چشمه‌ی خشکیده نمی‌کرد تراوش

من بی تو سرافکنده و دم‌سردم و دلخون
ای عشق! سرت سبز و دمت گرم و دلت خوش

"فاضل نظری"



http://s2.picofile.com/file/8263615076/1209013866VcK64Qs.jpg


زندگی سرشار از معجزه های بزرگ و کوچکی است که توانایی تحول دارند ؛ تحول در زندگی! ... و من همیشه عاشق فروتنی "زندگی" بودم ...

کم تر کسی را دیده ام  ...  چرا دروغ ... کسی را ندیده ام که این چنین  خودش را دستخوش تغییر کند ...! مدت زمان زیادی بود که درگیر زندگی بودم ! زندگی نمی کردم اما درگیرش بودم ، زنده بودم اما زندگی نمی کردم ؛ و حالا بعد از دو ماه ، بعد از این همه لحظه ها و ثانیه هایی که رفت فهمیدم! و زندگی دوباره معنا پیدا کرد؛روز ها رشد کردند و شب ها دلنشین شدند ، ماه بیشتر می درخشد و خورشید نیز بیشتر می تابد ؛ شادی و لبخند جریان دارد و جادوی عشق فضا را لبریز کرده!  ناشناخته ها هنوز همانند که بودند اما دلنشین تر ، اما مهربان تر ...! اگر می دانستم انتهای شب های بی ستاره به اینجا ختم می شد حتما تحمل همه چیز آسان تر بود. معجزه رخ داد ... ؛ معجزه ای کوچک ،بسیار کوچک ! یکی از معجزه هایی که اطرافمان را پر کرده اند و فرصت مناسب می خواهند تا انگیزه را دوباره زنده کنند ، روح امید را جاری سازند و حالتان را خوب کنند.

برای همه ی ناشناخته های اطرافم ، آنان که از حال بد رنج می برند ، یک معجزه آرزومندم!

زندگی سرشار از معجزه های بزرگ و کوچکی است که توانایی تحول دارند ؛ تحول در زندگی! ... و من همیشه عاشق فروتنی "زندگی" بودم ...

46

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بی زاریم

نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم


آوار پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟

هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟


تشویش هزار « آیا » وسواس هزار « اما »

کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم


دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم


دردا که هدر دادیم ، آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی بُرّیم ، ابریم و نمی باریم


ما خویش ندانستیم ، بیداری مان از خواب

گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !


من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته

امّید رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم



حسین منزوی




http://s1.picofile.com/file/8263361318/enerdgjbxg8q32dbya1.jpg


میان در و پیکر این شهر گاهی گم می کنم " تمامم" را ! دیگر چه برسد میان انسان هایش ...! همانند کودک سرگردانی می شوم که میان این همه حرکت ساکن مانده و منتظر است محرکی خارجی او را دچار حرکت کند .انسان ها می روند و گاهی هم می آیند و بعضی هم در کمال تعجب می مانند اما میان این همه رفت و آمد ها  به ندرت معجزه ای رخ میدهد؛شاید هم اصلا اتفاقی نیافتد . و این باعث تاخیر من در یافتن دوباره ی خودم  می شود. با این همه وقتی سرانجام میان کوچه پس کوچه ها میابم خود را متوجه تغییری می شوم. اینکه چیزی را از دست داده ام یا اینکه چیزی را به دست آورده ام بی آنکه بدانم! و این غفلت روانم آن قدر خشمگینم میکند که از خود فرار میکنم ...! هه ... و دوباره گم می شوم ...

بدترین درد این است که ندانی چه دردی داری!

و من ، معکوس می شوم. هر آنچه داشتم  ، به گذشته ام تعلق می یابد و من می مانم عدد یکی که تنها ادعای دوستی دارد ؛ گاهی در تلاطم های موج های سنگین زندگی از خود می پرسم : اگر نبودم چه می شد ؟! . آن وقت "یک" به "صفر" می گرایید و نیستی ، هستیم را فرا می گرفت.

خیال و خیال و خیال و خیال و خیال شده انتهای خیال بافی هایم در خواب های شبانه ...!

می روم و می گذرم و می خندم و می گریم و می گویم : .... سکوت ....

قدم برمی دارم و می نگرم به پاهایی که نمی دانم چه فکری در سر دارند ؟!

ذهن و قلب سینک نمی شود ، مرگ کدام یک درد کم تری دارد؟!

گم شده ام و گم کرده ام دیگران را ...!

برای شروع تازه ، حاضری؟

" امید حس شیرینی است که تلخی روزگاران را کم می کند ...!"


13



دنیای کودکانه ی انسان شکستنی است!

کوچک بمان که قد بزرگان شکستنی است!


امروز نان به خواهش مادر نمی خوری

فردا دلت برای همین نان شکستنی است


با بازی عروسک خوش باش که دلت

وقتی شدی عروسک دوران شکستنی است


من نیز مثل تو گل یک خانه بودم و

حتی سرم نمی شد گلدان شکستنی است


من نیز تا زمان خرید دوباره اش

عقلم نمی کشید که فنجان شکستنی است


من نیز روزگاری دندان نداشتم

تا بشنوم که بامشت دندان شکستنی است


باری! بزرگتر که شدم گرگ تر شدم

اما دلم هنوز بدانسان شکستنی است


کودک بمان عزیز دل مادر و پدر

تا نشنوی ابهت آنان شکستنی است!



" غلامرضا طریقی"



http://s1.picofile.com/file/8263129968/86226787530165301790.jpg


سرنوشت دچارم  میکند به دویدن ! ضربان قلبم را تشدید می کند و نفس هایم را تند تر ؛ می دوم تا بلکه ببینم چه در خورجین خویش حمل می کند ... .

لحظه ها در پس هم می گذرند و من به تماشای گذر شکوهمند اما بی ثمرشان می نگرم ! کاش " لحظه ای" بایستد و به من فرصت اندیشیدن دهد ! حتی " یک لحظه هم بایستد کافیست!" تا بلکه من از این  سردرگمی ملال آور رها شوم  ! سپس سر بر شانه اش بگذارم و با هم  به " گذرگاه لحظه ها" بپیوندیم. خورشید می آید و از بی ثمری جایش را به ماه می دهد و ماه با دیدن بی ثباتی جایش را به خورشید! نه اینکه من بی ثبات باشم ؛ هرگز ! اما آن قدر در گوشم خوانده اند از گذشته ای متفاوت که گاهی با حال اشتباه می گیرمش! می دانید " بزرگ تر ها " خیلی چیز ها را نمی دانند ! با این حال دلم خوش است ، یک نفر هست که همه چیز را می داند و همین که او بداند برایم کافیست. دلم می ترسد ؛ جایی خوانده بودم که می گفت : ترس حسی است که همه دچارش می شوند و بد ترین ترس ها ، ترس از ناشناخته هاست.  حتی اگر این جمله از هر نظر هم قابل قبول نباشد اما در ذهن من مهر تایید را همان در نگاه اول خورد. ترس از ناشناخته ها عجیب دلم را می ترساند ؛ از این همه ناشناخته ای که در اطرافم است ، ناشناخته هایی که در اطرافم قدم می زنند ، نفس می کشند ، غذا می خوردند و می خوابند! با وجود این همه ناشناخته ، گاهی از خودم هم می ترسم ؛ من هم برای دیگران " ناشناخته ام"! ناشناخته ای (شاید) خیلی ناشناخته تر از بقیه ! مخصوصا با " سکوتی" که راه گلویم را بسته ... . با وجود این همه ناشناخته های اطرافم  ، چیزهای زیادی برای کشف کردن هست ؛ که هر روز هم یکی تا چند تا را کشف می کنم  تا بلکه میان این همه ناشناخته ، حداقل بگویم من یکی را می شناسم !  و آن یک نفر هم خودمم! گرچه غیر قابل پیش بینی بودن را دوست دارم اما ترجیح می دهم در برابر خودم از این علاقه چشم پوشی کنم! شاید با این چشم پوشی بشود حداقل پیش بینی کرد که سرنوشت چه در خورجینش حمل می کند ...!؟