هیچکس نفهمید که خداوند هم تنهاییش را فریاد میزند
قل هو الله احد ... !!
خب ...
فقط درکش یکم سخت بود! حتی الانم نمی تونم بگم درس فهمیدم یا نه !
اینجا چه خبره ؟!
( 20 )
بیدار شدن از خوابی که پر بود از رویاهایی که در خواب هایشان کابوس می دیدند که دارند خواب می بینند ، اما وقتی از خواب بیدار میشدند همان رویا های شیرین آینده بودند و هنگامی که دوباره می خوابیدند و چشم های من را باز می کردند ، نمی دانستند من در حال فرو رفتن در حقیقتی هستم که آنها هیچ وقت حتی در کابوس هایشان هم نمی بینند ...!
تصمیم گرفتم بندهای (94) را پاره کنم و به سمت ( 97) بدوم ؛ (96) که مقصد نمی تواند باشد ! تا (97) طول می کشد تا کوه فرصت های مرده را جارو کنم ! می خواهم دیوار های اتاقم را صورتی پر رنگ کنم ، گل شمعدانی و شب بوی بنفش بگیرم ، مانتو های گل دار بپوشم ، شال قرمز روی سرم بندازم ، شب ها تا ساعت 2 یا 3 بیدار بمونم و بخونم و بخونم و بنویسم .
(20)
بیست روز باقی مانده تا ته ...!
بیست روز تا اتمام یه دنیا و وقوع یک رویا ...!
وقوع یک رویا
- برای پذیرفتن یک تغییر 10+10 روز هم کافیست ؟! کافیه!
I FIGHT MYSELF DAILY
AND I DONT HAVE ANY IDEA ABOUT
THE
WINNER
{من ضدی دارم. آن قدر فریب کار که آن را خود پنداشته ام . حالا من از " خود" برای تو شکایت آورده ام.} فاضل نظری
1396 مین سال آغاز شد ! اما من هنوز در سال 1394 گرفتارم ! سالی که تازه فهمیدم دارم می فهمم و بد فهمیدم و همان طور جلو رفتم و جلو رفتم و جلو رفتم و در عمق یکی از این لحظه های ماتم گرفته "حقیقت" اشکی ریخت و من عاشق شدم . آن قدر حقیقت ندیده بودم که ره افسانه زدم. و وای بر من و روزی که خسته شدم .
من مرده ام …
به نسیم خاطره ای ، گاهی تکانی می خورم …
به در بسته ایی نگاه می کنم که انتظار دارم هر لحظه باز شود ؛ دری که شاید ماه هاست به روی مسافری باز نشده ، دری که دلخوشیش بدرقه کردن پاهایی است که دچار فراموشی اند ! دستگیره اش زنگ زده و مدام جیر جیر می کند ...
"رفتنم مصلحتی نیست بدان مجبورم ...!"
***
به کلاغــــها بگویید
قصه ی من
اینجا تمام شد
یکی
بود و نبود مرا با خود برد ...
" علی"
یه چیزایی باز بمونه بهتره و یه سری چیزا هم بسته بمونن سنگین ترن اما لعنت به اون چیزایی که نه می فهمی بازن و نه بسته ؛ مثل
توهم یه نگاه ... !
سکوتم را نکن باور ...
من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم ...
من آن خرمن من آن انبار باروتم
که با یک کبریت آتش میشوم یکسر ...
هزاران شعله سرخ کنار هم ...
سکوتم را نکن باور ...
دوری کنی از نور، از تقویم، از ساعت
خلوت کنی با سقف،با دیوار، با خانه
خاموشیِ خود را بیندازی جلوتر،بعد
روشن کنی سیگارِ خود را قبلِ صبحانه
.
پنهان شوی در خود،شبیه فیلِ تنهایی
که از صدای خنده ی یک موش می ترسد
پنهان شوی،مانند جنّ کوچکی باشی
که از سکوتِ خانه ای خاموش می ترسد
.
ساکت بمانی و تو را آخر بیندازند
مانند عکسی سوخته از قاب ها بیرون
چون خرده سنگی قِی شوی ازکوه ها پایین
مثل نهنگی تُف شوی از آب ها بیرون
.
مانند روحی نیمه شب خود را بترسانی
مثل سگی ولگرد در تعقیب خود باشی
چون قتلِ آدم برفی آواره ای در نور
چون مرگ گنجشکی میان حوضِ نقاشی
.
باور نمی کردی ولی چشمانِ بوفی کور
در تکه های خونیِ آیینه ات باشد
هر عشقِ تازه در دلت یک زخمِ تکراری
هر شعرِ تازه خنجری در سینه ات باشد
.
دیگر دلت مانند یک پیغمبرِ مأیوس
در چاهِ یک کابوسِ بی تعبیر افتاده
خودرا به هرسو می زنی،راه نجاتی نیست
چون یک مگس که پشتِ شیشه گیر افتاده...
.
پایین کشیدی پرده ها را، درب ها قفلند
داری کتابی تازه قبل از خواب می خوانی
تنها نشستی،شیر گازِ خانه ات باز است
تنها نشستی، وغ وغِ ساهاب می خوانی...
"حامد ابراهیم پور"
از مجموعه شعر" آلن دلون لاغر می شد و کتک می خورد "