من مثل گل داوودیم
روز کوتاه و شب بلند....
و تو
ای خیال پوچ مبهم شیرین تلخ
چندین سال است که شب شکنی میکنی....
و من....
چندین سال است که گلی نداده ام...!
در اینه به تصویر ماتم نگاه میکنم
به چشمانم که عجیب غریبه اند
به لبهایم که مدتهاست امانتدار فریاد خاموشی اند...
موهایم که هنوز به خاطر سربریدنشان عزادارند و برق سفیدی که گاهی میانشان خودنمایی میکند, مگر من چندسال دارم....
نمیدانم درونم قرنها سکوت را به خاطر میاورم ...
و لشکری از سفسطه های قدبلند
و ویرانه هایی سوخته و فریاد مادرهایی داغ دیده و عاشقانی سوخته و دخترکانی...
من ملکه ای را به خاطر میاورم که پدرخوانده اش شاهینی بود که پی سفر رفت
و بعد...
دریاچه ابهای درخشان و دخترکی با موی قرمز را به یاد می اورم و شب هایی که در دامنش گریه کردم
و بعد دختری مومشکی و بلند قامت که ستاره یخی نقاشی خجالتی و عاشق بود...
نمیدانم چه شد که ناگهان جهان واروونه شد...
اسمان ابری شد و من سرگردان درخیابانها میگشتم و مردی را دیدم با چشم هایی ابی و قامتی بلند و دستهایی اتشین که به سمتم می امد...
من فرار میکردم بی انکه بدانم از چه و چه کسی میگریزم...
و بعد کلاغ ها اسمان را گرفتند, انها همه جا لانه کردند.... در قلبم... ذهنم و چشم هایم و صدایی که درگوشم نجوا میکرد کلاغ ها یادشون نمیره کی بهشون خوبی کرده و کی بدی...
در خیابان صدای قدم های افلیجی را میشنیدم با دستکش هایی در دست که روی پشتبام های شهر دنبال شبحش میگشت و فقط خودم میدانستم من همان شبحم... از تبار بندبازان سولی بودم.. رها و ازاد در بند....
در اینه به تصویر مات م نگاه میکنم...
تنهایی دست هایش را دور کمرم میپیچد و من سرم را روی شانه اش میگذارم و اجازه میدهم مرا محکم در اغوش بکشد. صدایی از گذشته در ذهنم زنگ میزنم :ادمها در تنهایی بزرگ میشون. خودم را در اغوشش جمع میکنم و زیر لب قل هو الله احد میخوانم.
چشمانم ارام روی هم میافتند.
خودم را لبه ی خندقی بزرگ و تاریک و عمیق می بینم... صدای شکسته شدن پل های پشت سرم تمام تنم را میلرزاند. گذشته های دور وقتی متفکر نشسته بودم و به نسبیت و سقوط و صعود فکر میکردم, یاگوی پیرم دستم را گرفت و در گوشم زمزمه کرد: سقوط خالصانه صعودیست به درون....
به پشت سرم نگاه میکنم, تنها ویرانیست
به پایین نگاه میکنم, پر از تاریکیست... تاریکی مقدس....
نغس عمیقی میکشم, جای خدارا در بند بند تنم محکم میکنم و میپرم....
سقوطی را پشت سر میگذارم در جست و جوی خویش....
بی تو جای خالی ات انکار می خواهد فقط
زندگی لبخند معنا دار می خواهد فقط
چشمها به اتفاق تازه عادت می کنند
سر اگر عاشق شود ، دیوار می خواهد فقط
با غضب افتاده ام از چشم های قهوه ایت
حال و روزم قهوه قاجار می خواهد فقط
حق من بودی ولی حالا به ناحق نیستی
حرف حق هر جور باشد دار می خواهد فقط
نیستی حتی برای لحظه ای یادم کنی
انتظار دیدنت تکرار می خواهد فقط
بغض وقتی می رسد ، شاعر نباشی بهتر است
بغض وقتی گریه شد ،خودکار می خواهد فقط
چشم های خیسم امشب آبروداری کنید
مرد جای گریه اش سیگار می خواهد فقط